امشب تلخ ترین و فردا غمبارترین روز زندگیم است...
چرا که
جسم پدربزرگ مهربانم را به خاک...
یادش را به دل سوخته...
و روح بزرگش را به خدا می سپارم...
.
.
.
خداحافظ بابابزرگ نازنینم....
نظرات ()نفهمیدم...
داغ دلش را نفهمیدم...
محرم ها و صفرها آمدند و رفتند اما نفهمیدم داغ دلش را ...
نفهمیدم تا وقتی که:
پشت در ICU حسرت یک نگاه دیگر برادرم به دلم بود...
پ ن:
- چهل روز است که زینب در حسرت شانه ها و نگاه برادر است...
نظرات ()
دلم برای گذشته تنگ میشود
دلم برای آن زمان که تک تک لحظه هایش یاد و رنگ و امید تو را داشت
تنگ میشود فقط...
.
.
.
نمی دونم...
نظرات ()بهم گفت:
چند دقیقه قبل از اذان صبح وقت استجابت دعاست...
این زمان مال شب یا صبح نیست...
الان یه همچین وقتیه...:
خدایا...
اول از همه ببخش...
آخر از همه:
بازم ببخش...
.
.
.
نمی دونم...
پ ن: ...
نظرات ()
و من بر لطف و رحمتت بیش از خشم و قهرت ایمان دارم...
نظرات ()
دوباره بی رویا شدم...
چه تو خواب چه تو بیداری...
خدایا به بزرگی خودت این بنده کوچیک رو ببخش...
.
.
.
نمی دونم...
پ ن: همیشه همین بوده، هروقت نا خواسته یا (خدای نکرده) خواسته گناهی ازم سر زده این جوری بی رویا شدم...
نظرات ()
آن کس که بداند و بداند که بداند اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند بیدار کنیدش که بسی خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند لنگان خرک خویش به منزل برساند
آن کس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابدالدهر بماند.
.
.
.
نمی دونم...
پ ن:
اینو میدونم که بیت سوم زبان حال منه ولی...
نظرات ()
فقط بخاطر خدا...
.
.
.
نمیدونم...
پ ن: سخته...
خیلی سخته انجام خیلی کارا ...
ولی فقط بخاطر خدا باید انجامش داد...
که این سختترش میکنه...
نظرات ()زندگی جریان داره...
با خوشی هاش
با استرس هاش
با سختی هاش
با مشکلاتش
با علامت سوالاش
اما...
فقط یه خواهش
در هیچ لحظه ای
منو تنها نذار...
حتی وقتی خیلی غافلم...
.
.
.
نمیدونم...
پن: روند زندگیم و خیلی چیزا عوض شد...
میخواستم یه وبلاگ جدید با موضوع متفاوت بزنم ولی چه کنم که هنوز پابند اینجام...
نظرات ()اولین روز بارانی
اولین روز بارانی
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم...
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکنه
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد
.
.
.
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
با یک چتر اضافه اومدی
مجبور بودیم برای اینکه پینهای چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم.
فردا دیگر برای قدم زدن نمیآیم. تنها برو!
.
.
.
نمی دونم...
پن:حسادت...
نظرات ()